خبر تازه‌ای که همه با شنیدنش مضطرب می‌شوند

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، نام هویزه در تاریخ کشور ما با احترام و مظلومیت باقی خواهد ماند. این شهر کوچک یکی از سنگرهای بزرگ مقاومت ملت ایران بود که از جاهلیت بعثی ها با خاک یکسان شد اما سپس با مقاومت رزمندگان دشمن از این شهر بیرون رانده شد. آنچه در ادامه می‌خوانید بخش ابتدایی خاطرات سید نظام مولاهویزه است که اینگونه آن روزها را روایت می‌کند: 

هفته اول شهریور ماه ۵۹. هویزه

 آن روزها هویزه هنوز شهر کوچکی بود، یله در آرامش روزهای پر آفتاب جنوب، خفته در بستر زمزمه های ملایم شط – این مهربانی همیشه جاری – با تاریخی دیرپای و مردمانی به صمیمیت سایه سارهای پرنسیم تابستان و به صبوری نخلهای فروتن نخلستان. طوفان را بسیار دیده بود که بر گرده نخلها تازیانه می کشید و انبوه نیزارهای آفتاب خورده و برشته را مغشوش می کرد؛ صاعقه هایی را دیده بود که آسمان را به شراره می کشید و بارانهایی را تجربه کرده بود که بهار و پائیز و زمستان، بی امان و سیل آسا می‌بارید. اما در آن روزها هیچ کس از طوفانی که در راه بود خبر نداشت، نه آن پیرمردان کهنسالی که وقتی دستهایشان را از زیر عباهای نازک قهوه‌ای بیرون می آوردند و سایبان ابروان پرپشتشان می کردند تا عبور پاره ابری را در دامنه افق چونان گذار رهگذری ناآشنا در کوچه های خاکی شهر بازشناسند، چنین گردبادی را پیشگویی می کردند و نه آن مردان و زنان سخت کوشی که همواره عطر نخلستان و نیزار را در گریبان داشتند بویی از این واقعه برده بودند.

کودکان پر جنب و جوشی که ظهرهای گرم تابستان مادرانشان را خواب درمی ربود پاورچین، پاورچین از خانه می روند تن‌های آفتاب خورده خود را به خنکای جاری شط می سپردند، آنها هرگز در دوردست ترین رویاهای خویش ندیده بودند که این آرامش ممتد روزی بر آشفته شود و طوفانی عظیم سالها وزیدن گیرد و دنیایی را تکان دهد…

 ۸ شهریور ۵۹

پلکهایم را که روی هم گذاشتم خواب سنگینی به سراغم آمد. آنقدر خسته بودم که دیگر حتی حال خواب دیدن هم نداشتم. اما ناگهان با سروصدای تیراندازی شدیدی – که هر چه می گذشت بیشتر میشد – از خواب پریدم، به خودم که آمدم دیدم مثل بیشتر مردم سراسیمه به طرف پل قدیمی شهر که سروصدا از آنجا می آمد، در حال دویدن هستم. تیراندازی همچنان ادامه داشت و پس از چندی با انفجاری عظیم توام گشت که صدای آن در تمام شهر شنیده شد.

در نزدیکی پل، غوغایی بود! نیروهای انتظامی نمی گذاشتند کسی به آن طرف پل برود. وقتی که رسیدم درگیری تمام شده بود و مامورین داشتند چند نفری را دست بسته سوار جیپ خاکستری رنگی می کردند. آن طرف تر وانت باری در آتش می‌سوخت. مردم هاج و واج بردند و علت ماجرا را از یکدیگر می پرسیدند. سرانجام حرفهای یکی از مامورین به حیرت مردم پایان داد:
اینا داشتن از عراق اسلحه وارد می کردن… اون وانت هم که منفجر شد پر از مواد منفجره بود… از مرز «کاویان» آمده بودن، انگار می خواستن برن اهواز برای خرابکاری، اینا مزدور عراق هستن… اول بهشون ایست دادیم، توجه نکردن بعد با ما درگیر شدن.

حرفهای این مامور را هلهله پیرزنی از میان جمعیت قطع کرد و به دنبال آن صدای شادی و صلواتهای پی در پی مردم از هر طرف بلند شد.
وانت هنوز در شعله های سیاهرنگ آتش می‌سوخت. مردم تا پاسی از شب ایستادند و با هم صحبت کردند، انگار این حادثه بهانه ای بود که مردم یک نیمه شب نسبتا خنک تابستان را به بیداری بگذرانند.

هنگام برگشتن به خانه، حرفهای آن ارتشی جوان را در ذهنم مرور کردم. به یاد آوردم که در طی این مدت بارها اخباری از بمب گذاری و انفجار لوله های نفت و… به گوشم خورده و بارها کلماتی مثل خرابکار و جاسوس را از زبان این و آن شنیده ام.

 وقتی به خانه رسیدم، پیرزن همسایه – حنوکه – ماجرا را پرسید و من هرچه برایش توضیح دادم، دست بردار نبود. انگار همصحبتی می خواست که شب را به روشنایی آفتاب پیوند بزند! آخر سر هم از من قول گرفت که فردا همه داستان را از سیر تا پیاز برایش تعریف کنم.
قدم به درون خانه که گذاشتم چیزی به اذان صبح نمانده بود.

هفته دوم شهریور ۵۹

در یکی از همین روزها عده ای با لباسهای عربی در استادیوم شهر جمع شده بودند و شعار می دادند. چهره هایشان نا آشنا بود. یکی از بچه ها گفت: «اینها خلق عربی هستند، می خواهند خوزستان را تجزیه کنند.» 
چیزی از اجتماع آنها نگذشته بود که مردم جمع شدند و آنها را از استادیوم بیرون ریختند. کم مانده بود درگیری پیش بیاید، خلق عربی‌ها بعد از استادیوم در بازار تجمع کردند که این بار هم مردم اجتماعشان را به هم زدند و آنها که عصبانیت مردم را دیدند قبل از آن که کار جاهای باریک تر برسد، خودشان از محل گریختند و رایحه ادکلن هایشان را در فضای شهر باقی گذاشتند.

آن روز هوای شهر آلوده تر شده بود.

 ۱۸ شهریور ۵۹ 

این رادیو و تلویزیون عراق هم دیگر گندش را در آورده است. همه اش به انقلاب و مسئولین ایرانی بدوبیراه می گوید.

تازگیها شایعاتی در میان مردم پخش شده است. ظاهرا یک عده‌ای می خواهند بین مردم – عربها و فارسها – بدبینی درست کنند و مردم را به انقلاب بدبین کنند. دیروز صبح شب نامه ای را جلوی خانه پیدا
کردم که شعارهای خلق عربیها و حرفهای رادیوی عراق را روی آن نوشته بودند.
خیابانهای هویزه هرگز این همه اتومبیل جورواجور به خودش ندیده بود. شاید اولین باری بود که در هویزه راهبندان میشد.

تازه واردها مردمی بودند که از شهرهای دیگر خوزستان آمده بودند و حرفهای عجیبی درباره خاموشی و وضعیت قرمز می‌زدند. راستی چه حادثه ای نگرانی آنها را فراهم کرده بود و آنها را وادار نموده بود، خانه و زندگیشان را بگذارند و به هویزه کوچ کنند؟ 
خبر تهاجم گسترده عراق را امروز غروب از رادیو شنیدم.

همه ساله امروز، مدرسه ها باز می شدند و ما با همه دلخوری هایی که احیانا از درسها داشتیم، می توانستیم روزهای دلچسبی را در روی نیمکت های مدرسه بگذرانیم، اما امسال مدرسه به حالت نیمه تعطیل در آمده و کلاسها را برای اسکان مهاجران و میهمانان روستاها و شهرهای مرزی در نظر گرفته اند.

داشتم با دلخوری در خیابان قدم میزدم که صدای بلند گویی توجهم را جلب کرد، بلند گو مردم را به مسجد جامع فرامی خواند.
در مسجد جامع جای سوزن انداختن نبود، همه مردم جمع شده بودند تا ببینند چه خبر تازه ای شده است. آنها برای اولین بار با دو چهره جدید آشنا می شدند ؛ دو برادر پاسدار که از اهواز آمده بودند تا مقدمات دفاع از شهر را فراهم کنند. یکی از آن دو برادر پاسدار می گفت:
– …ما فرزندان شما هستیم و برای حفاظت از شهر شما در مقابل حمله دشمن آمده ایم. دشمن همیشه با استفاده از پنج ستون حمله را آغاز می کند؛ چهارستون آشکار و یک ستون مخفی. ستون پنجم خیلی خطرناک است. همه ما باید مراقب و هوشیار باشیم.
سپس از همه مردم و خصوصا جوانان در خواست کرد تا آموزش نظامی ببینند و برای دفاع از جان و مال و ناموس خود و پاسداری از اسلام و انقلاب مسلح شوند. خواهران و مادران نیز باید مسئولیت تهیه غذای رزمندگان را به عهده می گرفتند.

 این چنین بود که ما آن روز ظهر نخستین آموزشهای سلاح و ایست و بازرسی و گشت شبانه را یاد گرفتیم. با خودم فکر می کردم که انگار تقدیر این بود که امسال درسهایمان به جای مدرسه، در مسجد شروع شود. اما تا آن لحظه من و همسالان چهارده – پانزده ساله ام قضیه را جدی نگرفته بودیم و عمق حادثه را درک نمی کردیم. تا اینکه در ساعت ۴ و نیم عصر همان روز از طریق برادر «حامد جرفی» – بخشدار هویزه که شخصأ در پاسگاههای مرزی مستقر شده بود، توسط بی سیم از پیشروی عراقیها خبردار شدیم.

ساعتی بعد نخستین گروه از جوانان انقلابی شهر که توسط بخشداری مسلح شده بودند برای حضور در منطقه عازم مرز شدند. 
ما که کوچکتر بودیم باید می ماندیم و از شهر حفاظت می کردیم. از آن پس مسجد هم می‌باید پایگاه و هم خانه و هم آسایشگاه ما میشد.
شاید آن شب اولین باری بود که می شنیدم صدایی نرم و جانسوز می‌خواند
– الهی قلبی محجوب و نفسی…

تمام شب را به یاد حرفای آن برادر پاسدار بودم.
راستی این ستون پنجم چه ستونی است که من تا حالا از آن بی خبر بودم ؟! 

۲ مهر ۱۳۵۹ 

صبح زود صدای گام‌های پرطنین بچه های مسجد که مشغول نرمش بودند تا حدودی روحیه مردم را ترمیم کرد. مردم کم کم باید به صلابت این دستهای مسلح ایمان می آوردند. اما زمینه های نگرانی کمابیش وجود داشت. با آن که امروز مقداری قند و آرد وارد شهر کردند و توسط جوانان مسجد توزیع شد باز هم صف بلندی در جلوی مغازه ها تشکیل شده است. 

امروز ساعت ده، گروه دیگری از جوانان مسلح برای تقویت پاسگاه شهابی عازم مرز شدند. با آن که پاسگاه شهابی نزدیکترین نقطه به نیروهای عراقی است، اما وضع مناسبی ندارد. می گویند جز مقداری اسلحه ژ۳ و یک تیربار کالبیر ۵۰ که فقط تک تیر میزند، امکانات دیگری در آن پاسگاه وجود ندارد. ظاهرا اوضاع پاسگاههای دیگر هم همین طور است و همه با کمبود نفرات و اسلحه روبرو هستند. تنها جبهه
کوشک فعال است و جلوی حرکت دشمن را سد کرده، تنها امید رزمندگان بعد از خدا به نیروهای تازه نفسی است که امیدوارند هر چه زودتر از راه برسند و به یاری آنان بشتابند.
طرف عصر ناصری از راه می رسد و خبر می دهد که دشمن پیشرویش را شروع کرده است.
آیا نیروهای تازه نفس از راه خواهند رسید؟ 

۳ مهر ۵۹

می گویند عراقی ها پاسگاههای خاتمی، شهابی و پادگان حمید را تصرف کرده اند و تا نزدیکی سوسنگرد پیشروی کرده‌اند. وضعیت عجیبی است!
امروز گروهی که به مرز رفته بودند خسته و دلشکسته برگشتند. ساعتی از صبح گذشته هواپیماهای عراقی در آسمان شهر ظاهر شدند و بعد از مقداری مانور، چیزهای مشکوکی مثل عروسک در اطراف شهر ریختند. اما نه امروز روز عید است و نه صدام عمو نوروز! 
یکباره صدای شیون از شهر بلند می شود، دو نفر از جوانان شهر که برای بازرسی منطقه رفته اند، وقتی مقداری از عروسک ها را جمع آوری می کنند، ناگهان یکی از آن دو در اثر انفجار به شهادت میرسد. عروسکهای بمب…! 

حالا همه مردم در خانه «سقراط» گرد آمده اند و می خواهند پیکر پاره پاره او را تشییع کنند. سقراط بنا بود همین روزها رخت دامادی برتن کرد. 

این حادثه باعث میشود که مردم احتیاط کنند و به طرف منطقه عروسکها به سمت کرخه (کور) و روستاهای اطراف – نروند.

۴ مهر ۵۹ 

چهره شهر عوض شده است. خیلی از مردم مسلح شده اند. در این میان عده ای از همکلاسی هایم را می‌بینم که اسلحه به دست در خیابانها قدم میزنند. چثه کوچک آنها با آن «ام یک» های بزرگی که در دست دارند دیدنی است.
حسن به شوخی می گوید: «اگر آقای مدیر بخواهد سر به سرم بگذارد حسابش را…» انگار حسن میانه خوبی با آقای مدیر ندارد! و کاظم می گوید: «ای بابا، چماق بابابزرگم از این چوبدستی بهتر است!»  
به اتفاق بچه ها به جایی می‌رویم که مردم مشغول پر کردن گونیهای شن برای ساختن سنگر هستند. وقتی چهره عرق کرده حسن را می بینم به باد معلم حرفه وفن می افتم که به خاطر تنبلی حسن به او نمره منفی داده بود. اما حسن امروز مثل بولدوزر کار می کند!

طرف عصر وقتی کار پر کردن گونیها را تمام کردیم حسابی خسته و کوفته بودیم و آنقدر غبار آلوده که وقتی به قیافه یکدیگر نگاه کردیم نزدیک بود خنده مان بگیرد. 

برای زدودن این گردوغبار هم شده با هم به رودخانه می رویم. بعد از مدتها، آبتنی در شط حسابی می چسبد.

شب هنگام به مسجد برمی گردیم که از شبهای پیش خیلی شلوغ تر است. حتی پیرمردها آمده اند تا با اسلحه آشنا بشوند و اسلحه بگیرند. تمام امروز هم صدای تیراندازی هوایی در شهر شنیده می شد، زیرا جوان‌ها طرز استفاده اسلحه را به بزرگترهای آموزش ندیده یاد می دادند. 

بعد از نماز یکی از بچه ها با رادیویی وارد مسجد می شود. همه با سکوت در اطراف او حلقه می زنند. اخبار رادیو ناامید کننده است، عراق تپه های الله اکبر و بستان را اشغال کرده و در حال پیشروی است.

 ۵ مهر ۵۹

آب و برق شهر از دیروز قطع شده و پمپ بنزین از کار افتاده است. بدبختانه آب رودخانه هم به زلالی روزهای پیش نیست.

نزدیک صبح، هفت فروند از هواپیماهای عراقی در آسمان شهر ظاهر شدند. تا به حال آنها را در چنین ارتفاع کمی ندیده بودم، رنگ آنها خال خالی – پلنگی – بود. هواپیماهای بالای شهر گشتی زدند و رفتند و پس از چندی سروکله آنها دوباره پیدا شد. یکی از مردم هواپیماها را با اضطراب نشان میداد و می گفت: «اینها میگ روسی هستند!» با خودم فکر کردم. اگر این هواپیماها بخواهند کاری بکنند کسی نیست جلوی آنها را بگیرد. در همین فکرها هستم که صدای انفجار مهیبی از خارج شهر شنیده می شود. بچه ها می گویند: هواپیماها احتمالا روستاهای اطراف را بمباران کرده اند.

ساعت ۹ صبح خبر تازه ای اضطراب شهر را به نهایت رساند: عراق روستاهای اطراف هویزه را اشغال کرده و در حال پیشروی به طرف شهر هویزه است.
با شنیدن این خبر یکباره سیمای مظلومانه مردم نفیر روستاها و فرزندان معصومشان از پیش چشمم گذشت. مردم با آگاهی از خبر به طرف پاسگاه هجوم می بردند و مامورین پاسگاه نیز همه اسلحه های پاسگاه را در میان مردم تقسیم می کنند. این رئیس پاسگاه بود که می گفت: «شاید تا چند ساعت دیگر هویزه به دست عراقیها بیفتد.»
نگرانی، همه دلها را گرفته است و آنهایی که وسیله نقلیه دارند  جلوی پمپ بنزین صف کشیده اند در حالیکه برق همه قطع شده است پمپ‌ها کار نمی کنند.
یکی از بچه ها می گوید: «راستی یک لیتر بنزین چقدر ارزش دارد؟»
خسته و دلگیر به کنار شط پناه می برم و بالای پل قدیمی و کم عرض آن که مردم می گویند از عهد عتیق تا به حال سرپاست، می‌نشینم. زمزمه آب آرامش بخش است. همین طور که بالای پل نشسته بودم ناگهان انفجار غریبی قسمت غربی شهر را تکان داد و من که غرق در افکار دور و درازم بودم بی اختیار خودم را به میان آبهای شط پرتاب کردم. چند ثانیه‌ای از این حادثه نگذشته بود که یک گلوله توپ به نزدیکی محلی که من تا چند لحظه پیش نشسته بودم اصابت کرد و ترکش های آن به این طرف و آن طرف پرتاب شد. با خودم اندیشیدم: لابد همان توپ خمسه خمسه است که مردم تعریف می کنند. اگر خودم را توی رودخانه نیانداخته بودم…

عراقی ها با قساوت تمام شهر را به توپ بسته بودند. شدت آتش بخصوص در حمزه آباد و اطراف بخشداری بیشتر بود، بی رمق و خسته، خودم را از رودخانه بیرون کشیدم و با همان لباسهای خیس، روانه داخل شهر شدم. وقتی به بخشداری رسیدم جمعیت زیادی در آنجا اجتماع کرده بودند. ناصر و جواد را در آن ازدحام پیدا کردم. همه آمده بودند به مجروحین و آسیب دیدگان کمک کنند. ناگهان خبری در میان مردم پیچید که فریاد همه را به آسمان بلند کرد: « آقای بخشدار شهید شد!»
ترکش‌های توپ از میله های پنجره گذشته و به سر برادر حامد جرفی – بخشدار شهر – اصابت کرده بودند.
و با ناصر و جواد به درمانگاه شتافتیم، وضعیت درمانگاه اصلا مطلوب نبود. تنها پزشک درمانگاه که یک دکتر هندی بود بعد از انفجار اولین گلوله از شهر گریخته بود. چند دانشجوی داوطلب به مجروحین رسیدگی می کردند ؛ مجروحینی که هر ساعت بر تعداد آنها افزوده میشد. تماشای این وضعیت دردناک به قدری در من اثر گذاشت که بی اختیار سرم گیج رفت و به زمین افتادم. و این صدای مهربان دوستم، ناصر بود که می گفت: «مرد جنگی که نباید از این بادها بلرزد، نباید گریه کند…»

 آنچه از دستمان می آمد به مجروحین کمک کردیم و بعد از ساعتی وقتی به مسجد برگشتیم مجبور شدیم لباسهای بچه های دیگر را به امانت بگیریم چون با لباسهای خونی نمی‌توانستیم نماز بخوانیم. نمازم که تمام شد متوجه شدم کسی از پشت سر صدایم میزند. وقتی برگشتم چهره غمزده مادر و برادر کوچکم را در چهار چوب در مسجد دیدم.

معلوم هست تو این شلوغی کجا هستی؟ نگرانت بودیم.

ادامه دارد…

انتهای پیام/ب

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *