نقدی بر کتاب «یک محسن عزیز» به قلم جواد کلاته عربی

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، جواد کلاته عربی یکی از نویسندگان و فعالان حوزه دفاع مقدس در یادداشتی کتاب «یک محسن عزیز» را نقد کرد و نوشت: 

انگیزه های نوشتن یادداشت
مقدمۀ ده صفحه ای و دو بخشِ شصت و یک صفحه ای مربوط به «عملیات فتح المبین» کتاب «یک محسن عزیز» را به قلم “فائضه غفار حدادی” مطالعه کردم؛ کتابی که نویسنده برای به ثمر نشستن آن، زحمت های بسیاری کشیده است. اما چرا بعد از مقدمه، یک راست رفته ام سراغ عملیات فتح المبین؟ بخشی از جواب این سؤال، به سطرهای متعدد مقدمۀ کتاب برمی گردد: وقتی یک راوی (حسین خالقی) که در اعتراض به «عملکرد نامناسب کتاب ها و فیلم های گذشته در نشان دادن محسن» برای نخستین بار قرار شده از رازهای سربه مهری دربارۀ محسن سخن بگوید؛ وقتی ناگفته های همین راوی باعث شده نویسنده «خاطرات اشتباهی که سر زبان ها افتاده بود را بازخوانی و اصلاح کند»؛ وقتی مصاحبۀ نود دقیقه ایِ محسن درباره عملیات فتح المبین به دست نویسنده رسیده و او بر مبنای همین مصاحبه، توانسته «تمام روایت های دیگران را» از این عملیات، کنار گذاشته و «چشم بر روایت های دیگر» ببندد و به لطف همین ها، از «روایت های ناقص و دست چندم و تحریف شده» که پیشتر از محسن وجود داشته، فاصله بگیرد. این ها یعنی حجم بالای تحریف ها در منابع پیشین و نوید ارائۀ یک روایت حقیقی از شهید محسن وزوایی در آن عملیات. همین ها باعث شدند تا قبل از هر چیزی، کنجکاوانه بروم سراغ همان بخش ها از کتاب.

اما موارد بالا چرا باید انگیزه ای برای مطالعه و بررسی ام باشد؟ 
از قضا نگارندۀ این سطرها، خودش پژوهشگر همان فیلمی بوده که نویسندۀ «یک محسن عزیز» در مقدمۀ کتابش به آن اشاره داشته و از قضا در خلال پژوهش همان فیلم، گاه شخصاً با همان راوی هایی که حرف هایشان ـ به تصریح نویسندۀ محترم ـ سراسر نقص و تحریف شده و دست چندم است، رودررو گفت و گو کرده است. هم چنین، نگارندۀ این سطرها دو ـ سه سالی درگیر نوشتن کتابِ زندگی فرماندهِ شهیدی (عباس ورامینی) بوده که در دو مقطع مهم زندگی شهید محسن وزوایی ـ لانۀ جاسوسی و عملیات فتح المبین ـ همراه و هم رزم او بوده است و به همین بهانه، با دوستان و همکاران و همرزمانِ مشترکشان گفت و گو کرده است؛ و البته دلایل دیگری. اما مطالب قابل بررسی در متنی که خوانده ام به اندازه ای بود که بهتر دیدم ادامۀ مطالعۀ بخش های دیگر کتاب را ـ به ویژه بخش های مربوط به لانۀ جاسوسی، بیت المقدس و آنچه به عنوان تشکیل تیپ سیدالشهداء خوانده شده ـ موکول به بررسی همان مقدار کنم.

بررسی مسئله ی راوی ـ روایت
ابتدا از چگونگی انتخاب راوی ها توسط نویسنده می گویم. ماجرا از آن جا شروع می شود که نویسنده برای روشن شدن بخش های مختلفِ زندگی محسن، افراد جدیدی را پیدا می کند که از این میان، حسین خالقی، یکی از نزدیک ترین ها به محسن، بعد از سال ها سکوت، حاضر به بیان خاطراتش می شود. اما حسین خالقی چرا سال ها دربارۀ محسن سکوت کرده بود؟ نویسنده به زودی در مقدمۀ کتابش جواب این پرسش را می دهد؛ «به دلیل تجربه های بدی که برایش ساخته بودند، سال های سال سکوت اختیار کرده بود و با هیچ خبرنگار و نویسنده ای حرف نمی زد.» نویسنده در جملات بعدی، آن «تجربه های بد» را هم تعریف می کند؛ «او اعتراض داشت به عملکرد نامناسب کتاب ها و فیلم های گذشته در نشان دادن محسن.» و حال، او در مقام کسی که قصد دارد حق محسن را از «تاریخ بی وفایی که او را به دیار غفلت تبعید کرده» بگیرد، درگیر این دغدغه می شود که «چگونه باید اثبات می کردیم که ما نمی خواستیم مثل کلیشه های گذشته عمل کنیم؟» یعنی نویسنده پیش از اینکه بداند حسین خالقی چه می خواهد بگوید، روی چیزی که هنوز نشینده، شرط می بندد و تمام روایت های پیشین را در نظرش معدوم می کند. نویسنده در جلسۀ دومِ مصاحبه با حسین خالقی هم بیشتر از جلسۀ قبل، «ناگفته می شنود و خاطرات اشتباهی که سر زبان ها افتاده بود را بازخوانی و اصلاح می کند.»

به عبارت های داخل گیومه دقت کنید! نویسنده و پژوهشگری که باید پاسدار حقیقت باشد و در این راه، بدون رودربایستی، ناگفته ها و حرف های راویِ نوظهورش را با اطلاعات و روایت های پیشین به چالش بکشد و در این میان، در جست و جوی حقیقت باشد، چطور مسحور حضور او به عنوان تنها ناجی محسن شده است و سراپا گوش؟!

اما حسین خالقی چرا پیش تر در زمان نگارشِ کتاب «همپای صاعقه» (نخستین و شاید تنها کتاب جدی دربارۀ عملکرد تیپ۲۷ در عملیات های «فتح المبین» و «الی بیت المقدس» در اوایل دهۀ هشتاد) ـ به شهادت نویسندگان این کتاب ـ با درخواست شهید حسین همدانی، فرمانده وقت لشکر۲۷، برای گفت و گو دربارۀ عملیات های مذکور، موافقت نکرده است؟ آن موقع که هنوز، کتابِ پرنقص و پرتحریفی از محسن نوشته نشده بود! یا اینکه چرا در سال ۹۲ به درخواست گفت و گوی تیم تحقیق فیلم «ایستاده در غبار» پاسخ مثبت نداد تا آن تجربه های بد، خاطرات اشتباهی، عملکردهای کلیشه ای، نقص ها و تحریف ها دوباره تکرار نشود؟! بلی! قطعاً تیمی که نوار ویدیوییِ گفتۀ احمد متوسلیان را مبنی بر دانشجو بودنش، وحی مُنزل و متن مقدس نمی داند و برای پیدا کردن مدارک تحصیلی او بارها و بارها راهی دانشگاهش می شود و ادامۀ ماجراهایی که برای دوست داران حاج احمد خوش آیند نبود، قطعاً در مقابل حسین خالقی با آن روایت های شاذ و پرمعارضش سراپا گوش نمی شد و به صرف حضور او، قافیۀ جست وجوگری را نمی باخت.

اما عملیات فتح المبینِ کتاب «یک محسن عزیز» یک راویِ عزیزِ دیگر هم دارد؛ شهید محسن وزوایی، فرمانده گردان حبیب ابن مظاهر در عملیات فتح المبین. می گویم: در میدان خاطره، هر بخش از حقیقت، دست یک رزمنده و یک راوی است. می گویم: یک گردان، خط حدی دارد به اندازه ای که بخش هایی اش حتماً و قطعاً از افق دیدِ فرمانده اش در شب عملیات، دور است. می گویم: یک گردان، سه فرمانده گروهان دارد و نُه فرمانده دسته و n  فرمانده تیم و بی شمار رزمنده؛ و هر کدام، مکان خودشان و مشاهداتِ زاویۀ دید خودشان را دارند و یک بخشی از واقعیت میدان نبرد را می بینند. می گوید: مصاحبۀ محسن را «پیدا کردیم. و چه مصاحبه ای! که من را در جنگ مغلوبه ای که با روایت های مختلف دیگران دربارۀ عملیات فتح المبین داشتم، نجات داد و پیروز میدان کرد. حالا من ۹۰ دقیقه توضیح آن عملیات را از زبان خودِ محسن داشتم که درست فردای عملیات برای راوی تیپ تعریف کرده بود. در چنین مواردی می توانستم از خودِ محسن به عنوان سندی دست اول برای روایت زندگی اش استفاده کنم و تمام روایت های دیگران را کنار بگذارم.» به همین راحتی! و در شرایطی که این فرمانده گردان، حتی وقت نداشته با فرماندهان دو گردان کناری اش که در تصرف مهم ترین هدف عملیات فتح المبین مشارکت داشته اند، بنشیند و گپی بزند و حرف های هم دیگر را بشنوند و بدانند که هر کدامشان تنها بخشی از آن هدف را گرفته اند و نه همه اش را به تنهایی، و یک عالمه اخبار و اطلاعات و تحلیلی که فردای عملیات، بسیار بسیار زود بوده برای دانستن آن.

اینک، مسئله این است که نویسنده چگونه می توانسته به روایت های جدیدی (روایت حسین خالقی و محسن وزوایی) که در بسیاری موارد به نسبت روایت های پیشین، دارای تفاوت و تناقضِ جدی است، به مثابۀ متن مقدس نگاه کند و از کنار همگی روایت های دیگر ـ با اعتماد به نفس کامل و با افتخار و به تصریح ـ به راحتی عبور کند؟ متن حاضر، در ادامه به این تناقض ها و تفاوت ها می پردازد و در پی آن است که فرآیند «انتخاب» و مکانیسم «عیارسنجی خلوص» روایات را در یک متن مستند، مورد سؤال قرار دهد.

اما مصادیق تفاوت ها و تناقض های روایی که نویسنده از آن به راحتی عبور کرده است:

یک. حضور نیروها در دوکوهه، اشتباهِ قطارِ شرطی شده!؟ 

فصل دهمِ کتاب می گوید: هفتم اسفند ۱۳۶۰، محسن وزوایی مأمور می شود چندصد نفر پاسدارِ۱ سپاه منطقة ۱۰ پایتخت را با قطار تهران ـ اهواز به جبهۀ جنوب ببرد. اما قطاری که در یکی ـ دو هفتۀ گذشته رزمندگان یگان های دیگر را جلوی پادگان دوکوهه پیاده کرده است و به قول نویسنده، «شرطی شده» اشتباهی جلوی پادگان دوکوهه توقف می کند. احمد متوسلیان، فرمانده تیپ۲۷، به طور کاملاً اتفاقی، محسن وزوایی و نیروهایش را می بیند و طی یک چاق سلامتی و تعارف۲، قرار می شود نیروهایی که قرار بوده خودشان را به پایگاه گلف اهواز معرفی کنند، به پنجاه‎متری همان جایی می روند که قطار نگه داشته بود؛ یعنی پادگان دوکوهه، محل استقرار تیپ۲۷٫ یعنی همین قدر بی حساب و کتاب و خارج از ضرورت های عقلی و قواعد نظامی! 

اما محسن حسن (تنها فرمانده گروهان زندۀ گردان محسن وزوایی) در «همپای صاعقه» و «گردان نهم»۳ اگرچه به صراحت اعلام نکرده است که محسن وزوایی و نیروهایش مأمور به تیپ۲۷ بوده اند و نه پایگاه گُلف، اما ماجرای اعزام را کاملاً در ارتباط با تیپ۲۷ تعریف می کند. البته، نگارنده در این مورد، تلفنی با محسن حسن و نعمت الله داداش پور (از همان نیروهای اعزامی) صحبت کردم و هر دو با تأکید و تصریح، اعلام کردند: «از ابتدا در تهران قرار بود به مقرّ تیپ۲۷ در پادگان دوکوهه اعزام شویم.» این که در متن «یک محسن عزیز» صحبت از حکم این عده نیرو برای اعزام به گلف به میان آمده، جای ارائۀ سند یا بررسی نظر شاهدان دیگری دارد.

دو. استقبال، خوش آمدگویی و چاق سلامتی یا تلخ کامی، عدم پذیرش و پادرمیانی؟

جنس برخورد و گفت و گوی احمد متوسلیان و محسن وزوایی در کتاب «یک محسن عزیز» می گوید همه چیز کاملاً در فضای صلح و صفا است۴، اما در منابع دیگر، روایتی از داخل گردان حبیب (محسن حسن) و روایتی از داخل تیپ۲۷ (باقر شیبانی) از ناراحتی و عصبانیت حاج احمد به خاطر وضع نامرتب و نامنظم نیروهای گردان حبیب در هنگام پیاده شدن از قطار حکایت دارد. حتی به همین دلیل، احمد متوسلیان قصد نداشته اجازۀ ورود آن ها را به پادگان بدهد که در نهایت، با پادرمیانی باقر شیبانی، راضی به این امر می شود۵٫ این در حالی است که نویسندۀ «یک محسن عزیز» با اذعان به اختلاف روایت ها در این موضوع، تصریح می کند: «برای صحت سنجی این قسمت از ماجرا زحمت زیادی کشیده و در مجموع، عیار روایت او به خلوص نزدیک تر است.»۶ اما یک نکته! این جا صرفاً بحث تفاوت دو دیدگاه مطرح نیست که صحبت از نزدیک تر بودن عیار و خلوص به میان آید. بحث تناقض ۱۸۰ درجه ایِ دو دیدگاه است و معلوم نشده نویسنده طی چه فرآیندی و بر مبنای چه اصولی، دست به رد یک دیدگاه و قبول دیدگاه دیگر زده است!

سه. سانسور یک تمرّد؛ چرا؟

در روایت ماجرای برخورد احمد متوسلیان با محسن وزوایی در کمپ بلتا بر سر آموزش نیروها، میان کتاب «یک محسن عزیز» و منابع دیگر۷، چند مسئله ی مهم وجود دارد:

الف: در منابع دیگر آمده احمد متوسلیان تأکید کرده بود آموزش همۀ گردان ها هر روز تا ساعت ۱۸ ادامه داشته باشد و اساساً مبنای برخورد او با محسن وزوایی هم همین مسئله بوده، اما در «یک محسن عزیز» به این مسئله هیج اشاره ای نمی شود. چرا؟

ب: در منابع دیگر آمده احمد متوسلیان بعد از دستور خیز سه ثانیه (برای سنجش کیفیت آموزش نیروهای محسن) و اجرای بد آن ها، دستور خیز پنج ثانیه به خودِ محسن وزوایی می دهد. بعد از تمرّد وزوایی از اجرای این دستور، متوسلیان دستور بازداشت او را به حسین همدانی و تحویل گرفتن اسلحه اش را به عباس برقی می دهد. اما کتاب، بدون اشاره به دستور حاج احمد و تمرّد محسن از انجام خیز پنج ثانیه، ماجرای بازداشت را مطرح می کند. چرا این مسئله در کتاب نادیده گرفته می شود؟ متن کتاب می گوید: «[وزوایی:] به نظر من که آموزششون کامله. نیاز به آموزش مجدد ندارند. [متوسلیان:] سریعاً تفنگشو بگیرید! بازداشتش کنید!» من می گویم: عجب فرماندهِ عجول، عصبی و بی منطق! 

چهار. حصر مسئلۀ مأموریت و تصرف توپ خانۀ عراق به گردان حبیب و شخص محسن وزوایی 

در مسئله ی تصرف توپ خانه ی عراق و ارتفاعات علی گره زد در عملیات فتح المبین چند نکته مطرح است: الف: نیروهای مأمور به تصرف توپ خانه و علی گرده زد؛ ب: ماجرای گم شدن و پیدا شدن گردان حبیب؛ ج: چگونگی تصرف توپ خانه و علی گرده زد.

الف: نیروهای مأمور به تصرف توپ خانه و علی گرده زد
«حاج احمد نقشۀ بزرگی را وسط فرماندهانش باز کرد و یک بار دیگر مأموریت هر گردان را با آن ها مرور کرد. مهم تر از همه [مهم ترین مأموریت] مال گردان حبیب بود. گردانی که باید چند ساعت زودتر از بقیه راه می افتاد.» (البته جملۀ آخر به زودی۸ توسط نویسنده و بعدها توسط روایت خودِ محسن از شب عملیات۹ نقض می شود و گروه پیش رو، دو گردان سلمان و حمزه ای معرفی می شوند که جز چند اشارۀ کوتاه، جزیره ای، بی توضیح و بی ربط با بقیۀ ماجرای۱۰، هیچ جایی در مأموریت تصرف توپ خانه و ارتفاعات علی گره زد در نظر نویسندۀ «یک محسن عزیز» ندارند!) دو صفحه بعد هم با این جمله روبه رو می شویم: «تحویل سال شصت و یک، ۲:۲۵:۵۹ بامداد بود. فرماندهان مصمم شده بودند که هم زمان با صدای توپ سالِ نو، محسن را برای گرفتن توپ خانه بفرستند.» این جملات در آغاز فصل یازدهم کتاب، سرآغاز همۀ تحریف هایی است که دربارۀ مأموریت و عملکرد گردان حبیب در عملیات فتح المبین رخ می دهد و تا پایان این بخش از کتاب، صفحه به صفحه به عیار آن افزوده می شود. اما مطابق کتاب «همپای صاعقه»۱۱ که بر اساس روایت مکتوب سرهنگ فرض الله شاهین راد، فرمانده تیپ ادغامی ارتش (تیپ ۲ از لشکر ۲۱ حمزه) با تیپ ۲۷ در عملیات فتح المبین۱۲ نوشته شده است، مأموریت تصرف توپ خانه، به سه گردانِ ادغامی: حمزه + ۱۶۹ ارتش (تصرف توپخانه و شرق ارتفاع علی گره زد) سلمان + ۱۴۱ ارتش (تصرف و انهدام توپخانه و ارتفاع علی گره زد از سمت شرق گردان حمزه) و حبیب + ۱۴۴ ارتش (تصرف توپخانه و غرب ارتفاع علی گره زد) سپرده شده است. هم چنین، روایت جانشین فرماندهی گردان حمزه هم در آن منبع، به این مسئله تصریح دارد۱۳٫ چرا نویسنده خواسته از ابتدای طرح ماجرا، انجام این مأموریت را در شخص محسن وزوایی و گردان حبیب، حصر کند؟ 

ب. ماجرای گم شدن و پیدا شدن گردان حبیب

در ماجرای گم شدن گردان حبیب در شب عملیات، اختلاف نظری نیست؛ جز یک اظهار تعجب شهید عباس کریمی، مسئول وقت اطلاعات عملیات تیپ ۲۷: «این گردان ادغامی [حبیب + ۱۴۴] در منطقه ای که بیست و پنج شب روی آن کار شناسایی انجام شده بود، گم می شود.»۱۴ اما در ماجرای پیدا شدن این گردان، بین راوی ها و روایت ها، تناقض آشکاری وجود دارد. راویِ قصۀ پیدا شدن گردان حبیب و عملکرد آن گردان در شب عملیات، از این به بعد تا پایان فصل، شخص محسن وزوایی است (بر اساس نوار مصاحبه اش در فردای عملیات) و نویسنده در این مجال، در فضایی به شدت مسحور و عاطفی، کاری جز تفسیرهای شاعرانه و ابراز هیجان های نامتعارف (تفصیل این ماجرا در یادداشت های بعدی خواهد آمد) ندارد. محسن وزوایی می گوید: «بعد از اون [دعا و راز و نیاز با خدا] به حالت خیلی قاطع بلند شدیم و حرکت را شروع کردیم. ستون را عقب گرد دادیم تا به یک رودخانه ای رسیدیم و دور و برم را نگاه کردم. انگار یک لحظه ای الهامی به ذهنم شد که مسیر به سمت راسته. ولی من به هیچ وجه نمی دونستم که اون جا مسیره.» و ادامۀ ماجرا که در نهایت می گوید: «اما دیگه مطمئن شده بودیم که خودِ امام زمان رهبری رو به عهده داره و نیروی غیب داره این نیرو رو هدایت می کنه هنگام عمل.»۱۵ اما نصرت الله قریب، معاون گردان حمزه می گوید: «حاج احمد ضمن تماس بی سیمی از قرارگاه تاکتیکی، به من گفت وزوایی راه را گم کرده، برو او را پیدا کن، دستش را بگیر و جلو بیاور تا با خودتان در یک خط قرار بگیرد. …من از بچه های خودمان جدا شدم و حدود دو کیلومتر به عقب برگشتم. …ستون نیروهای گردان حبیب را در آن سیاهی شب به حال نشسته دیدم. گردان حبیب از مسیر اصلی خود به طرف شرق منحرف شده بود. سریع پیش محسن وزوایی رفتم و توانستیم سرِ ستون، آن ها را در مسیر اصلی خودش قرار بدهیم.»۱۶ بعد این ماجرا است که باقر شیبانی، پیک فرمانده تیپ و کریم لهرابیان، بلدچی بومی، به آن ها می رسند و گشایش دیگری در کارِ گردان حبیب پیدا می شود۱۷٫ مسئله این جاست که نویسنده چگونه و بر چه اساسی توانسته از روایت نصرت الله قریب عبور کند؟ مگر روایت محسن وزوایی از ماجرا، متن مقدسی است که هیچ خدشه ای به آن وارد نیست؟ 

ج: چگونگی تصرف توپ خانه و علی گرده زد   

طبق روایت محسن وزوایی، گردان حبیب بعد از رسیدن ارتفاعات علی گره زد و مقر توپ خانۀ عراق، باید به چپ و راست گسترش پیدا می کرد تا تمام منطقه ای به طول ۹ کیلومتر را پوشش دهد و تمامی توپ خانه را به تنهایی تصرف کند!۱۸ و اتفاقاً این کار را هم می کند؛ «تقریباً ساعت ده صبح بود که توپ خانه ها همه شون به تصرف ما دراومدند.»۱۹ یعنی همان چیزی که نویسنده در چند صفحۀ قبل۲۰، درباره اش شاعرانگی کرده و امیدِ نه فقط هشتصد نفر نیروی گردان حبیب، بلکه کل نیروهای تیپ۲۷، کل فرماندهان ارشد جنگ، امام خمینی(ره) و همۀ مردم ایران در دهه های شصت تا نود را به قهرمان داستانش بسته است! البته باید افزود که نه فقط روایت های محسن وزوایی از شب عملیات، بلکه کل فضای کتاب روایتگر یکّه تازی محسن وزوایی و گردان حبیب در تصرف توپ خانۀ عراق است. اما حقیقتاً استعداد نیروهای یک گردان چگونه می تواند تمامی یک خط ۹ کیلومتری را پوشش دهد؟!

محمود امینی فرمانده گروهان یکم از گردان سلمان با صراحت از گرفتن مقرّ توپ های ۱۰۵ و ۱۳۰ عراقی ها توسط گردان سلمان حرف می زند۲۱ و هنوز هم با جزئیات فراوانی ماجرای آن روز را به یاد دارد. نصرت الله قریب،معاون گردان حمزه، از تصرف بخشی از توپ خانه توسط نیروهای گردان حمزه در کتاب «بچه های حمزه»۲۲ می گوید. اسدالله بیات از رزمندگان گردان حمزه با جزئیات فراوانی، شهید شدن یک نفر و زخمی شده ۹ نفر در جریان گرفتن توپ خانه و مهمات توپ خانۀ عراق و استقرارشان در همان منطقه را روایت می کند۲۳٫

در بالا به نمونه هایی از تناقض ها و تفاوت هایی پرداختم که معلوم نیست نویسنده بر چه اساسی از آن ها به راحتی عبور کرده است. اما نکتۀ مهم در این ماجرا، نادیده گرفتن روایت اشخاصی است که غالباً از بازیگران اصلی همان ماجراهای مورد اختلاف هستند؛ یعنی همان «راویان دوری» که به ادعای نویسنده، در جای جای کتاب، صاحب روایت های ناقص، دست چندم، تحریف شده و کلیشه ای هستند.

یک نکته ی دیگر! نگارندۀ این سطور، صرف نظر کردنِ بی حساب از روایت های متفاوت و متناقض را ذیل مسئلة مهم تری از اختلاف نظر در ذکر خاطرات و جزئیات جنگ می بیند؛ چیزی که احساس می کنم مدیریت شده و هدفمند انجام پذیرفته و در یادداشت های بعدی به آن خواهم پرداخت.

«هر چند قالب روایت داستانی را برای به بند کشیدن محتویات مستندی که داشتم انتخاب کردم، اما همواره مستند بودن را ارجح بر داستانی بودن دانستم و تمام تلاشم این بود که اگر به بُعد داستانی کار می پردازم، حتی آن جزئیات ریزش هم واقعی باشند. برای همین شاید بتوانم ادعا کنم که برای هر سطر از این کتاب می توانم منبع و سند بیاورم.»۱ با عبارت صریحِ زیرعنوان کتاب (روایتی مستند از زندگی شهید محسن وزوایی) و جملات بالا که در مقدمۀ کتاب «یک محسن عزیز» آمده است، نظر مخاطب ادبیات دفاع مقدس ـ و نه مخاطب عامی که شاید جز زیبایی و روانیِ متن به چیز دیگری نیندیشد ـ به این مسئله جلب می شود که با وجود نثر صمیمی و داستانیِ کتاب، با متنی روبه رو است که سطر سطر آن، روایت امر واقع می کند و مستند است.
اما در باب رعایت الزامات مستندنگاری که نویسنده مدعی انجام آن در سطح «جزئیات ریز» متن کتاب شده، دست کم دو مسئله می تواند مورد بررسی قرار گیرد؛ نخست. الزام به محتوای مستند؛ دوم. الزام به قلم و مدیریت فضایِ متن، متناسب با متن مستند. 

نخست. الزام به محتوای مستند
در یادداشت قبلی با ذکر مصداق هایی به عبور نویسنده از برخی تفاوت ها و تناقض ها در روایت های مربوط به یک واقعۀ واحد، اشاره کردم؛ جایی که پژوهشگر و نویسندۀ مستندنگار حق ندارد بر اساس سلیقه و تمایل شخصی اش دست به رد و پذیرش یک روایت خاص بزند و حتماً باید با در نظر گرفتن خاطرات و اطلاعات معارض، برای رسیدن به یک روایتی نزدیک به واقع، کوشش کند. از این منظر، اعتبار استنادی بخش های مورد بررسی کتاب «یک محسن عزیز» (بخش دهم و یازدهم) کاملاً متزلزل است، چون مسئله، صرفاً بیان خاطرات شخصیِ یک رزمنده (فارغ از ظرف زمان و مکان و حضور کنشگرهای دیگر) نیست، و متن کتاب فقط حول قهرمان کتاب نمی چرخد که به اتکای پیدا کردن یک نوار مصاحبه از او، بتوانیم تمام روایت های دیگر را نادیده بگیریم. نویسنده در خلال روایت زندگی شخصیت اصلی کتابش، همچنین به طور جدی در حال روایت برش هایی از عملکرد گردان حبیب، تیپ۲۷ و به نوعی، روایت برش هایی از جنگ است. 
از سوی دیگر، اصلِ معیار قرار دادن متن مصاحبۀ محسن وزوایی به دلیل مغایرت بسیاری از محتوای آن با اسناد و مدارک و روایت های دیگر، یک اشتباه بزرگِ روشی برای پژوهش و نگارش فصل یازدهم کتاب به شمار می رود؛ این که محسن اشاره ای به نقش نصرت الله قریب در نجات گردان حبیب نمی کند؛ این که گردان حبیب را تنها نیروی عمل کننده برای تصرف توپ خانه می داند؛ این که که برای پیدا کردن نیروهایش وارد دشت می شود و بالغ بر چند هزار(!) گلولۀ تانک به او می زنند۲؛ این که می گوید به فرمانده گردان۱۴۴ ارتش درست ابلاغ نشده که تحت امر او باید باشد و به ناهماهنگی تیپ۲۷ و تیپ۲ ارتش در تعیین فرماندهی گردان های ادغامی اشاره می کند۳؛ این که چند جمله بعدش اذعان می کند طی یک جلسه، تکلیف فرماندهان گردان های ادغامی مشخص شده است۴؛ این که عملیاتی را (بدون اطلاع فرمانده تیپ۲۷) خودش رأساً با فرمانده تیپ۲ هماهنگ می کند و انجام می دهد۵؛ این که در یک صحنه، سریع وارد عمل می شود، معطل نمی کند و کلیۀ گردان ها (!) را تحت امر درمی آورد۶؛ این که سراسر اقدامات و تصمیمات فرماندهی تیپ۲۷ پر از نقص و سهل انگاری و معطلی است و اوست که همه چیز را یادآوری می کند، حرص می خورد و شاهد ناکامی بر اثر آن ضعف هاست۷ و بسیاری دیگر از این دست. 
مسئلۀ دیگر در بحث محتوای مستند، آوردن دیالوگ های بسیاری است که نویسنده در جهت ساختار داستانی کتابش از آن ها استفاده کرده است؛ مثل: دیالوگ محسن با عباس ورامینی در حضور همسر عباس در ایستگاه راه آهن تهران (که اساساً همسر شهید ورامینی حضور در ایستگاه راه آهن را به یاد ندارد!)۸؛ دیالوگ حاج احمد، همت و شهبازی در قضیۀ ورود نیروهای وزوایی به دوکوهه۹؛ دیالوگ حاج احمد و فرماندهان سه گردان بر سر بلدچی محور بلتا (کریم لهرابیان) و تصمیمی که حاج احمد بر اساس پیشنهاد آن ها می گیرد۱۰، و مواردی دیگر. نکتۀ اول این که، این دیالوگ ها بعضاً بین کسانی رخ داده که شهید شده اند و دست نویسنده از شنیدن روایت آن ها کوتاه بوده است. این مسئله با ادعای مستند بودن «جزئیات ریزِ» کتاب و این که «نویسنده می تواند برای هر سطر از این کتاب، منبع و سند بیاورد» در تعارض است. نکتۀ دوم این که، غیر از نوع دیلوگ های مذکور، استفاده از دیالوگ هایی که بسیاری از آن ها ساخته و پرداختۀ نویسنده در مستندهای داستانی ـ و مرسوم نیز ـ است، باز هم با تأکیدات نویسنده در مستند بودن جمله جملۀ متن، در تعارض است. 
«شاید»، «لابد» و «ظاهراً» گفتن های نویسنده هم در این کتاب، ماجرای خودش را دارد. چنان که دیده می شود، واژه های مذکور، جوازی بوده برای آزادی استفاده از تخیّل در بعضی نقاط مبهم و خلأ در متن و محتوا که این مسئله هم با اصول مستندنگاری ناسازگاری دارد۱۱٫ البته بعضی از این شاید و بایدها هم پلی است به سوی فراتر از پر کردن نقاط مبهم و خلأ؛ پلی به سوی بزرگ نمایی و ساخت تاریخ : «ظاهراً محسن پس از چند شب شناسایی و کم خوابی، شب را توی قرارگاه خوابیده و صبح خیلی زود حرکت کرده سمت نیروهایش. لابد ناراحت بوده که طرحش به خاطر معطلی بیجا اجرا نشده و خوب شد که نمی دانست با این تعلل، افتخار دستگیری صدام را از دست داده است.»۱۲

دوم. الزام به قلم و مدیریت فضایِ متن، متناسب با مستندنگاری
علاوه بر محتوا، یک متن مستند، نیازمند قلم، تصویرسازی و مدیریت فضای متن، متناسب با مستندنگاری است. با این نظرگاه، به نظر نگارندة این سطور، نویسندۀ «یک محسن عزیز» نباید به جملۀ «هر چند قالب روایت داستانی را برای به بند کشیدن محتویات مستندی که داشتم انتخاب کردم» در مقدمۀ کتابش، قید دیگری (تأکید بر مستند بودن سطربه سطر) می زد و بهتر بود زیرعنوانِ «روایت داستانیِ مبتنی بر مستند» یا چیزی شبیهِ این عبارت را برای جلد کتابش انتخاب می کرد، چراکه قلم صمیمی، تصویرسازی های فراوان در روایت هر واقعه، شخصیت پردازی داستانی، دیالوگ های بی شماری که خیلی از آن ها ممکن است اساساً در واقع رخ نداده باشد، انسجام داستانی متن، و مهم تر از همه، حاکمیت فضای داستان در سراسر متن، «یک محسن عزیز» را قطعاً به سمت داستانی مبتنی بر مستند برده است. اذعان به داستانی بودن متن، نه نقصی برای آن است و نه مزیتی، بلکه یک انتخاب حرفه ای و منطبق بر واقعیت های کتاب است و ارائة یک آدرس صحیح و صادقانه به مخاطب حرفه ای که تفاوت میان متن داستانی و مستند را می فهمد.
اما یک مسئلۀ عجیب و منحصربه فرد در کتاب «یک محسن عزیز». نویسنده در جای جای فصل یازدهم این کتاب، پا را حتی از فضای داستانی هم فراتر می گذارد و در فضایی مسحورانه، مجذوبانه و شورانگیز، وارد مرزهای رجزخوانی، شاعرانگی و غلو می شود! صحبت از مُهر ویزای هفت وادی عشق بر روی پاسپورت سفرهای درونی محسن می کند!۱۳ سرنوشت تمامی رزمندگان و فرماندهان جنگ و امام و ملت را به محسن گره می زند!۱۴ با پیدا شدن گردان حبیب، پای خدا و موسی(ع) و «مَن طَلَبَنی وَجَدَنی» و تجلی نور در بیابان، ذیل روایت های محسن می نشیند!

۱۵ وقتی قرار است محسن با چهار نفر نیرو در مقابل ششصد نفر نیروی عراقی عمل کند، چند چیز هم او رویش می گذارد و ششصد نفر نیروی دشمن به اضافۀ سی تانک را در مقابل چهار نفر، فراری می دهد و همان طور که در متن گفته، «واقعاً صحنۀ خنده داری می شود!»۱۶ وقتی محسن، سرهنگ چهل ـ پنجاه ساله را توبیخ می کند و نویسنده به محسنِ بیست و یک ساله ای که چنین می کند، می بالد!۱۷ وقتی محسن از نامشخص بودن فرماندهی تیپ ادغامی و ناهماهنگی در تیپ ادغامی صحبت می کند۱۸ و او این جملاتِ محسن را مثل آسیب شناسیِ یک کهنه کار نظامی می بیند!۱۹ وقتی هیچ کسی در قبال نیروها هیچ مسئولیتی ندارد و فقط محسن است که بر اثر «شاخه های جدیدی که از معرفت الهی از خاک حاصلخیز دلش جوانه زده است» احساس مسئولیت در برابر جان نیروهای گردان های دیگر دارد!

۲۰ وقتی بر اثر تعلل فرمانده تیپ۲۷ و فرماندهان قرارگاه، محسن از دستگیری صدام باز می ماند (!) و سرنوشت تاریخ عوض نمی شود، و نمی شود کتا ب های تاریخ را جور دیگری نوشت!۲۱ وقتی دوباره و گاه و بیگاه خدا و موسی(ع) و اژدها به میان متن می آیند تا فقط مفسّر یک جملۀ «شکر کن و راه بیفتِ» محسن باشند! ۲۲ وقتی با گردان۱۴۴ که ذکر خیر خودش و فرمانده اش در روایت محسن و نویسنده به کرّات در کتاب آمده، نماز شکر می خوانند و فرشته ها هم می آیند تماشا؛ همان فرشته ها که قبلاً تیرها را از بالای سر نیروها رد کرده بودند و خدا همزمان با تماشای نمازگزاران، فیلم گردانی که اگر نجات نمی یافت، قتل عام می شد را برای فرشته ها پخش می کند!۲۳ و در نهایت، روایتی درآمیخته با کوچه پس کوچه های وادی شکر و موسی و یوسف و زلیخا…۲۴
بلی! نویسنده به درستی در کتابش نوشته که «روایتی که فتح المبینِ این کتاب را می سازد، شاید با همۀ کتاب ها فرق داشته باشد.»۲۵  

انتهای پیام/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *