میزبانی خبرگزاری فارس در آیین نکوداشت شهدای امنیت/ ما هنوز دلتنگیم؛ شما چه طور؟!

مجله فارس پلاس:‌ برای ما که در کار خبریم و خبرنگار، این بار مراسم فرق دارد. خانواده ۲ شهید مدافع امنیّت در اغتشاشات اخیر ملارد، مهمان ویژه خبرگزاری فارس هستند. این بار بیش از اینکه کاغذ و قلم به دست بگیریم باید بنشنیم به همراهی و میزبانی. حال و هوای مراسم با حضور مهمانان، رونق گرفته است. سرلشکر «عزیز جعفری»، آقایان پورمختار و کریمی نمایندگان مجلس شورای اسلامی، دوستان و آشنایان شهیدان «مرتضی ابراهیمی» و «مصطفی رضایی» و افرادی که در فضای مجازی تبلیغ برنامه را دیده و خودشان را رسانده اند. مهمان های راه دور و نزدیک. «فاطمه عبادی»، بانوی برگزیده سری نخست مسابقه استعدادیابی تلویزیونی «عصر جدید» هم آمده تا شن توی مشت بگیرد و حاضران را به دیدن قصه ای خاکی دعوت کند.  «احمدبابایی» شاعر آیینی و انقلابی و «امیر عباسی» مداح اهل بیت(ع) هم حال و هوای معنوی برنامه را رقم می زنند. 

ابتذال پربسامد غرب

«پیام تیرانداز»، مدیرعامل خبرگزاری فارس به رسم  میزبانی، به خانواده این شهیدان خوشامد می گوید و شأن والای این شهدا و خانواده هایشان را در قالب جملاتی یادآوری می کند. اینکه سرنوشت تلخ برخی کشورهای دنیا و خاورمیانه در انتظار ایران بود اگر شهدای امنیّت و بصیرت مردم در اغتشاشات اخیر نبود. از دو کشور خاورمیانه که فتنه دشمنان سقوط دولت هایشان را نشانه گرفت هم می گوید. صحبت ها به معرفی مشی دست های پشت پرده ایجاد بلوا در جهان می رسد و مدیرعامل خبرگزاری فارس از  ابتذال پربسامد، اباهه گری فرهنگی، فتنه سیاسی و جنگ اقتصادی؛ سوغات تفکر غرب می گوید: «هدف غرب سقوط انسان از انسانیّت است.» یادی از تفکر شهدا می کند: «شهدای ما؛ شهید حججی ها تفکر غربی را قبول نداشتند و در مقابل آن ایستادند.» مدیرعامل خبرگزاری فارس با عبارتی ویژه شهدای مدافع امنیّت را یاد می کند: «اینها پیامبران انقلاب اسلامی اند.»

شبیه معجزه است

سرلشکر «عزیز جعفری»، سخنران ویژه این مراسم است و روایت او از شهدا و انقلاب، روایت خون هایی است که نهالی نحیف را به درختی تنومند تبدیل کرده. سرلشکر جعفری از حماقت دشمنان انقلاب به تعبیر قرآن یاد می کند و اینکه بنای انقلاب با خون هر شهید، محکم و مقتدرتر می شود. «دشمنان با شهید کردن جوانان ما فکر می کنند به انقلاب اسلامی ایران ضربه می زنند در حالیکه این همان راز انقلاب است و دشمنان در درک آن عاجزند.» او با استناد به آیات قرآن درباره زنده بودن شهدا پس از شهادتشان، به  تفسیر مقام معظم رهبری اشاره می کند و می گوید: «شهدا تضمین راه هستند چه در زمان حیات چه شهادت. آن ها زنده اند و نزد پروردگار خود روزی می خورند. منظور از این روزی، اجازه و برکت اثرگذاری آن ها در جامعه است. به تعبیر مقام معظم رهبری نطق شهدا تازه پس از شهادتشان باز می شود. البته شنیدن این نطق گوش شنوا می خواهد که مردم ایران بحمدالله دارند. ایستادگی امت ایران با وجود تهدیدات جاری و ساری نظامی، امنیتی و اقتصادی شبیه به معجزه است.» صحبت های سرلشکر جعفری بوی خبرخوش می گیرد؛ گذرا اما با لحنی مطمئن می گوید: «مشکلات اقتصادی کشور هم به برکت خون شهدا بی شک به زودی رفع خواهد شد.» این جمله او با ان شاءالله گفتن های مکرر جمع همراه می شود. خانم جوانی کنار من نشسته و می گوید: «واقعا مردم در تنگنا هستند. هر روز یک چیز گران می شود. یک چیز توی بازار کم می شود و بعد از اینکه قیمتش بالا می رود، فراوان می شود. این ها یعنی مدیریت درستی روی بازار نیست.» نگاهی به عکس شهدا روی بنر پس زمینه سالن می کند و می گوید: «خدا به خانواده شان صبر بدهد، چقدر جوان بوده اند.» 

پلاک خاکِ بانوی شنی

سالن تاریک است. موسیقی بی کلامی با تم موسیقی های جنوب ایران پخش می شود. پرده نمایش سالن روشن می شود. دست های بانوی شنی عصرجدید بالا و پایین می رود و شن است که روی صفحه می پاشد. عبادی قرار است روایتی خاکی و صمیمانه به تصویر بکشد. سالن محو سکوت است و دقت. به خودم می گویم: چه انتخاب خوبی!  آن هایی که جانشان را برای این آب و خاک دادند را باید هم با خاک روایت کرد. داستان از یک ساحل و نخل شروع می شود و چند تانک. بعد همان ساحل منظره خانه ای می شود که مردی با لباس رزم از همسر جوانش و فرزندشان خداحافظی می کند. شن ها صفحه را می پوشانند. شهری بزرگ را می بینیم  و همان کبوتر که پشت پنجره همان خانه شاخه گلی به دهان گرفته. شهر را شن ها به هم می ریزند. تن کبوتر، جزئی از تصویر یک پرچم می شود؛ پرچم ایران. این پایان ماجرا نیست. از میان پرچم، جمعیتی با شکوه با شن ترسیم می شود و تابوت ۲ شهید. کبوتر دوباره می آید و این بار در دهانش به جای گل، پلاک شهید است. تصویر تشییع دوباره منظره تماشایی همان خانواده می شود. این بار اما نوزاد قد کشیده و دختری نوجوان شده که شانه به شانه مادر، تشییع پیکر شهیدان را تماشا می کند.  شن ها دوباره همه چیز را به هم می ریزند.

از بین تصویرها تصویر همان مرد جوان آماده رزم اول داستان بیرون می آید؛ سربند بسته و پرچم «یالثارات الحسین» به دوش. داستان که به اینجا می رسد، عبادی دست می کشد از روایت و به خانواده شهدا ادای احترام و تصویر را تقدیم می کند. مرد جوانی بالای سرم ایستاده و از همراهش می پرسد: «تیتر بزنیم روایت خاک؟» توی ذهنم همفکری می کنم: «پلاکِ خاک»

 

هر روز شهادت را تمرین می کنم

از میدان پیروزی خودش را به میدان فردوسی و سالن برگزاری آیین نکوداشت شهدای امنیت رسانده، تبلیغ برنامه را در فضای مجازی دیده اما آنچه او را به اینجا کشانده پسر جوان اوست که به قول مادر  «یک عشق شهادت» به تمام معناست. صدای پچ پچ بین سکوت سالن و تماشای یک نماهنگ حتما به چشم و گوش می آید. فاصله بین صندلی ها کم است. می شود کمی خم شد و نزدیک تر رفت. می پرسم وقتی پسر جوانت از شهادت حرف می زند، دلت نمی لرزد؟ «سعیده فرهودی» می گوید: «خدا همه جوان ها را برای پدر و مادرهایشان حفظ کند. دلم می لرزد اما این مانع آمین گفتن و دعا کردنم نمی شود. دعا می کنم آرزویش برآورده شود. خودم وقتی مصاحبه تلویزیون با خانواده شهید ابراهیمی را دیدم خیلی دلم سوخت و دلم می خواست بتوانم برای این خانواده کاری انجام دهم. تا اینکه پسرم خبر داد چنین برنامه ای اجرا می شود. وقتی می بیند من توی چنین جمع ها و مراسم هایی شرکت می کنم از خوشحالی بال در می آورد.» 

جمله هایش طوری است که حس می کنم خودش هم بی نسبت با شهدا نیست. درست حدس زده ام و می گوید: «پسرعموی جوانی داشتم، شهید شد. عاشق امام رضا(ع) بود و هر سال پای پیاده خودش را به حرم امام رضا(ع) می رساند؛ شهید مدافع حرم، موحدی نیا. دقیقاً شب شهادت امام رضا(ع) در سوریه شهید شد.» سبزواری هستند و مدتی است بنابه مأموریت شغلی همسرش ساکن تهران شده اند: «همسرم نظامی است و پسر جوانم عاشق شهادت. من هر روز شهادت را تمرین می کنم اما واقعا سخت است. خانواده شهدا واقعاً به گردن ما حق دارند.»

 

دوباره روی ماهت را بوسیدم

وقتی خاکریز و جبهه، گذرگاه روضه بوده و شهداو رزمندگان با نواهای حسینی، به تعبیر امروزی شارژ می شدند، حال و هوای روضه و مداحی اهل بیت(ع) به یاد شهدای امنیّت هم شاید ادامه همان راه و رسم باشد. تابلو چهره شهدا که یکی از همکارانمان در خبرگزاری فارس ترسیم کرده، ملاحت و معصومیت چهره این دو شهید را برای مادر و خانواده مرور می کند. خواهر شهید ابراهیمی و مادر شهید رضایی همین که پارچه را کنار می زنند و قابی پیشکش از چهره عزیزشان را رونمایی می کنند، منقلب می شوند. مادر شهید رضایی مثل همان روز تشییع در معراج شهدا دست به صورت فرزندش می کشد و می بوسد. همان مادری که بین همهمه گریه و نجواهای تشییع کنندگان خم شد و توی گوش پسرش گفت: «دیدی مصطفی جان، دوباره روی ماهت را بوسیدم!»

 

امنیت اتفاقی نیست

بابایی شاعر آیینی و انقلاب هم با هدیه ای منظوم آمده و شعرهای حماسی برای شهدای امنیت می خواند. شعرهایی که از فتنه، بصیرت و ولایت شناسی شروع می شود و گریز می زند به روضه خرابه شام. روضه همان خانمی که دوستان شهید ابراهیمی می گویند: «حاج مرتضی عاشق بی بی سه ساله بود. روضه هایی که از خانم می خواند تا مغز استخوان آدم را می سوزاند و دل را گره می زد به این خاندان.» شعرهایش از کلمه هایی ساده تشکیل شده اما همین روایت منظوم ساده از حقیقتی آشنا، هم چشم های او را خیس کرده هم حاضران را: «پای پرچم شهید باید داد/ صبر ما ذوالفقار خواهد شد یا این مصرع که خط سرخ برادرم باقی ست/ فتنه بی اعتبار خواهد شد/ صبر ما ذوالفقار خواهد شد» مصرعی اما چندبار تکرار می شود نه به خواست بابایی که به همخوانی جمع. مصرعی که می گوید: «امنیت اتفاقی نیست…»

 

مدیون شهداییم؛ همیشه

«پرویز مظلومی»، چهره نام آشنایی برای علاقمندان مستطیل سبز فوتبال است. از سر ارادت و احترام خودش را به یادمان شهدای امنیت رسانده تا از تابلو شهدا رونمایی و همراه هدایایی دیگر از سوی خبرگزاری از خانواده این ۲ شهید تجلیل کنند. مظلومی بعد از تجلیل می رود و من هم به دنبال او، تا از مرد آبادانی فوتبال از انس با شهید وشهادت بپرسم. نزدیک آسانسور بین رفت و آمدها می ایستیم و می گوید: «امروز اینجا هستم چون خون شهید دینی به گردن همه ماست. همین امنیت بازی های فوتبال، زندگی روزمره و برنامه امروز را مدیون همین شهدا هستیم.» از رفقای شهیدش می گوید و از یکی بیشتر: «شهید شاملی دوست پا به توپ و فوتبالی من بود که در سالهای دفاع مقدس شهید شد. شهر ما آن روزها اوج درگیری بود و خیلی ها شهید شدند. ما هم در صنایع دفاعی مشغول بودیم و طور دیگری وظیفه مان را انجام می دادیم. آن روزها همین طور بود، هر کس هر کاری از دستش ساخته بود، انجام می داد.» 

 

بنزین نه! امنیت آری! 

خانواده شهید رضایی ساکن شمال کشور هستند. روز تشییع، مادر و پدر شهید و پدرخانمش را دیده ام. اقوام و آشنایان شهید رضایی ساکن شمال بودند و برای همین، در روز تشییع، مردم تهران غریب نوازی که نه! عزیزنوازی کردند و خانواده اش را در تشییع شهید همراهی. حال مادر، حال حیرانی مادری بود که همین چند ساعت قبل با پسرش صحبت کرده و منتظر بود او را ببیند اما خبر آمده که پسرش شهید شده است. شهید رضایی کارمند شهرداری ملارد بوده و وقتی اغتشاشگرها را به آرامش دعوت می کرد تا به بیت المال؛ ساختمان شهرداری آسیب نزنند با خشونت آن ها روبه رو شد و به شهادت رسید. روز تشییع، مادر در معراج شهدا راه می رفت. بیقرار اطراف را نگاه می کرد طوی که انگار دوست داشت مصطفی از راه بیاید و بگوید، جوان رعنا و زخمی که میانه تابوت خوابیده پسر او نیست. مصاحبه کوتاهی با او داشتم؛ هنوز جلوی چشمهایم هست. انگشت کوچک دستش را نشان داد و گفت: «هزاران برابر این بنزین ها، ارزش انگشت کوچک پسرم را نداشت اما امنیت کشور داشت.» «ماه خانم محبوبی» مادر شهید رضایی مدام یک جمله را تکرار می کرد: «مصطفی جان! تو بگو بعد از تو با دلتنگی ام چه کنم، عصای پیری مادر؟»

دلتنگی سخت است، مخصوصاً از نوع مادرانه. باید مادر را دلداری داد. می پرسم شنیده ام در شهرتان آقا مصطفی را جانانه تشییع کردند و مردم  سنگ تمام گذاشتند. غرور، جای غصه و اشک را توی چشمان مادر می گیرد و می گوید: «پسرم روی دست ها می رفت با عزت و احترام. مردم شرمنده مان کردند.» از قول و قرار پسرش می گوید: «من خیلی به امام رضا(ع) علاقه دارم. قرار بود با مصطفی برویم زیارت. می گفت تو را هوایی و روی سرم می برم تا خسته نشوی.» 

چشم هایش را بستند

«سعیده علیپور» همسر جوان و ۲۷ ساله شهید رضایی است. ۳ سال قبل به هزار امید و آرزو بله گفت و عروس خانواده رضایی شد. زندگی کوتاه اما شیرین که مرور آن اشک می شود و تاب می خورد توی چشم های سعیده خانم: «مصطفی تعریفی ما نبود. همه از او تعریف می کردند. روز اولی که خواستم بله بگویم به چشم هایش نگاه کردم. معصوم، مهربان و نجیب بود. چشم هایی که توی آن دروغ نمی شد پیدا کرد و خیلی صادق بود.» ساده نیست برای بانویی جوان که بالای تابوتی بنشیند، تن زخمی و کبود مرد آرزوهایش را ببیند اما سخت تر از آن چه بود؟ علیپور می لرزد از گریه و می گوید: «چشم های قشنگش بسته شد برای همیشه.»

شهید منزلت دارد، سعیده جان!

همسرش کارمند شهرداری بوده و به ذهنش خطور نمی کرده اغتشاش ها، جان او را بگیرد: «مدام با هم در تماس بودیم. می گفت حوالی اداره شان خیلی شلوغ شده  و نمی تواند برای ناهار به خانه بیاید. من نگران بودم. به من آرامش می داد. دست آخر گفت:‌ببین سعیده جان چرا انقدر نگرانی؟‌ نهایتاً شهید می شوم دیگر! اینکه غصه خوردن ندارد. شهید منزلت دارد. من هم مثل ۳ پسرعمویم شهید می شوم.» همسر شهید رضایی از آروزی همسرش می گوید: «اعتقادات مذهبی قوی داشت. آن روزها هم می رفت سرکار با اینکه می دانست، اغتشاش گرها ملارد را شلوغ و ناامن کرده اند. در انجام وظیفه کوتاهی نمی کرد. آرزوی رفتن به زیارت کربلا داشت اما…»  بعضی وقت ها بعد از اما هیچ جمله ای نیست؛ درست مثل حالا که باید اشک و آغوش غریبانه ۲ بانوی دلسوخته را به خاطر سپرد؛ مادر و عروسی جوان را.

غریب گیر آوردنت

چشم می گردانم همسر، فرزند و مادر شهید ابراهیمی بین جمع نیستند. آن ها را در مراسم تشییع شهید در معراج شهدا دیده ام. مادر همسر شهید و چند نفر از اقوام  او هستند. «زینب پناهی» مادرخانم  فرمانده «مرتضی ابراهیمی» است. مرد جوانی که وقتی برای کنترل اوضاع و امنیت ملارد مأموریت گرفت، به نیروهایش سفارش کرد برای سرکوب نمی روند و باید صدای معترضان واقعی را شنید. فرمانده به یکی از همراهانش و داماد خانواده که با او در تماس تلفنی بود، گفته بود که بین این جمع، نامردهایی را می بیند که بچه های کوچک را سپر خودشان کرده اند. مسلح هستند و خودشان را بین مردم جا زده اند. فرمانده جلوی چشم همه، سلاحش را کنار گذاشته بود و بدون سلاح بین مردم رفته بود تا به حرف معترضان گوش بدهد. هوشیاری و بصیرت او نقشه آشوب گرها را ناتمام می گذاشت. مردم آماده صحبت و آرامش شده بودند که همان افراد مشکوکی که فرمانده رصدشان کرده بود، بی رحمانه امان ندادند و با سلاح سرد و گرم به جانش افتادند. ضربه ها چنان سنگین بود که فرمانده در بیمارستان شهید شد. حالا می فهمم چرا گریه های خواهر شهید و داماد خانواده موقع مداحی و شنیدن کلمه «غریب گیر آوردنت»، بند نمی آید.

جهادگر سیل و زلزله، شهید امنیّت

مادر، همسر و فرزند شهید به زیارت بانوی دمشق حضرت «زینب(س)» رفته اند. پناهی اما مادرانه آمده تا جای خالی را پر کند. از داماد شهیدش مثل پسرش تعریف می کند: «روز اولی که آمد خواستگاری، گفت که نظامی است. نه نیاوردیم چون خودمان هم با این راه آشنا هستیم. همسرم سالهاست ایثارگر است.» از خلق و خوی شهید می گوید:‌ «شوخ و مهربان بود. با هر کس به زبان و ادبیات خودش حرف می زد. با بچه به زبان بچه و بزرگترها هم بزرگتر. نمی گذاشت کسی از دست او ناراحت بماند. کسی را ناراحت نمی کرد و اگر کسی ناراحت می شد او پیشقدم بود برای دلجویی.»

خانه شهید ابراهیمی خانه ساده ای است در شهریار. زندگی معمولی و ساده ای مثل بیشتر مردم. پناهی می گوید: «برای اردوی جهادی، کمک به سیل زده و زلزله زده ها پیشقدم بود. وقتی برای کمک به سیل زده ها رفته بودند یک نفر پرخاش کرده بود اما مرتضی دست او را بوسیده بود که منّتی نیست و کمک به شما وظیفه ماست. حال مردم را خوب می فهمید.» 

پناهی ساعات پرالتهاب آن روزها را این طور مرور می کند: «می دانستیم وسط میدان است. مدام تماس می گرفتیم تا از حالش باخبر شویم. می گفت: نگران نباشید. اعتراض همیشه هست. اما درباره اغتشاش گرها؛ ما هستیم. نمی توانند غلطی کنند.» 

 

/انتهای پیام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *